خرید بک لینک

مي رود ...

 

مي رود سمت مسجد کوفه

با دلي خسته از زمانه ي خود

خسته از کوفيان و بي دردي

غرق اندوه بي کرانه ي خود

**

مي رسد با دل پر آشوبش

مرد غربت ، انيس سجاده

همدم چشمهاي بارانيش

مي شود چشم خيس سجاده

**

رنگ دلتنگي شفق دارد

سالها آفتاب چشمهانش

مصحف غربت و غم و درد است

صفحه صفحه کتاب چشمانش

**

گريه هاي شبانه ي او را

گونه ي خيس ماه مي داند

شرح سي سال بي کسي اش را

دل بي تاب چاه مي داند

**

سر خود را شب پريشاني

مي گذارد به دوش نخلستان

مي شود سوگوار چشمانش

ديده ي گريه پوش نخلستان

**

مي رود سمت مسجد کوفه

تا که با عشق بي حساب شود

مي رود تا محاسن خورشيد

بين محراب خون خضاب شود

**

مي رود تا که مستجاب شود

ندبه هاي شبانه اش حالا

مي رود تا خداي خوبيها

مرتضي را بگيرد از دنيا

**

بين محراب اشک و دلتنگي

موسم آخرين سجود آمد

ناگهان مثل صاعقه ، تيغي

بر سر آسمان فرود آمد

**

سجده ي تيغ و ابروي خورشيد

باز شق القمر شده انگار

بين محراب فرق کعبه شکافت

شب مولا سحر شده انگار

**

شوق پرواز بال و پر مي زد

در تپش هاي چشم کم سويي

آمد از آسمان به دنبالش

بيقرار شکسته پهلويي

**

در کنار غروب چشمانش

آه سعي طبيب بي معناست

سالها بي قرار رفتن بود

بعد زهرا شکيب بي معناست

**

راوي سالها پريشاني ست

گيسويي که چنين سپيد شده

در دل کوچه هاي دلتنگي

سالها پيش از اين شهيد شده

**

هر گز از ياد او نخواهد رفت

سوره ي کوثر و در و ديوار

آتش و تازيانه و سيلي

غنچه ي پرپر و در و ديوار

**

 دست او بسته بود اما ديد

گل ياسش به يک اشاره شکست

در هجومي کبود و بي پروا

دست و پهلو و گوشواره شکست

**

رفت و دلخستگان اين عالم

در غم غربتش سهيم شدند

و يتيمان شهر دلتنگي

بار ديگر همه يتيم شدند

 --------------------------------------------------------

یوسف رحیمی

برچسب: نویسنده: مصطفی محمدی تاريخ: سه شنبه 31 / 4 ساعت: 13:03

صفحه بندی